
چرا فیلمهای باربی و اوپنهایمر بزرگترین تضاد بصری سال بودند؟
مقدمه
تابستان سال گذشته، دنیای سینما و سرگرمی شاهد تولد پدیدهای بیسابقه، عجیب و به شدت تاثیرگذار بود: پدیده «باربنهایمر» (Barbenheimer). اکران همزمان دو فیلم به شدت متفاوت از نظر لحن، داستان و جلوههای بصری یعنی “Barbie” به کارگردانی گرتا گرویگ و “Oppenheimer” به کارگردانی کریستوفر نولان، اینترنت، شبکههای اجتماعی و گیشههای سینما در سراسر جهان را منفجر کرد. اما چه چیزی باعث شد ترکیب این دو فیلم تا این حد برای مخاطبان جذاب باشد؟ پاسخ در یک کلمه جادویی خلاصه میشود: «تضاد». در این مقاله، به صورت تخصصی بررسی میکنیم که چرا تقابل دنیای صورتی و پلاستیکی باربی با دنیای تاریک و ویرانگر اوپنهایمر، بزرگترین و جذابترین تضاد بصری سال را رقم زد.
معرفی (باربی و اوپنهایمر): تولد یک پدیده فرهنگی و شکلگیری باربنهایمر
همه چیز از یک تقویم اکران ساده در هالیوود شروع شد. استودیوهای غولپیکر برادران وارنر و یونیورسال تصمیم گرفتند دو تا از موردانتظارترین فیلمهای سال را دقیقاً در یک روز (۲۱ ژوئیه) اکران کنند. کاربران شبکههای اجتماعی به سرعت متوجه تفاوت فاحش و خندهدار این دو اثر شدند و با ساختن میمها (Memes)، فنآرتها و پوسترهای ترکیبی، پدیده باربنهایمر را خلق کردند. این پدیده به قدری قدرتمند شد که بسیاری از تماشاگران تصمیم گرفتند هر دو فیلم را در یک روز و پشت سر هم (Double Feature) تماشا کنند تا این تضاد بصری و مفهومی را با تمام وجود حس کنند و به این ترتیب، سینماها پس از دوران رکود کرونا دوباره جان گرفتند.
دنیای پلاستیکی، درخشان و صورتی باربی (Barbie)
فیلم باربی یک انفجار رنگ و نور است. گرتا گرویگ با همکاری طراحان صحنه و فیلمبردار خود، با استفاده از طراحی صحنه ماکسیمالیست و تسلط مطلق رنگ صورتی (به حدی که گفته میشود ساخت دکورهای این فیلم باعث کمبود جهانی رنگ صورتی در بازار شد!)، دنیایی بینقص، پلاستیکی و به ظاهر شاد را خلق کرد. نورپردازی روشن و بدون سایه (High-key lighting)، لباسهای درخشان، خانههای رویایی بدون دیوار و فضاهای فانتزی، همه در خدمت ایجاد یک آرمانشهر زنانه بودند. از نظر بصری، باربی نماد سرزندگی، طنز، مصرفگرایی پاپ و البته بحرانهای وجودی پنهان در زیر لایهای از لبخندهای مصنوعی و آرایشهای بینقص بود.
اتمسفر تاریک، سنگین و واقعگرایانه اوپنهایمر (Oppenheimer)
در نقطه کاملاً مقابل، کریستوفر نولان با فیلم اوپنهایمر ما را به اعماق تاریکترین، پیچیدهترین و مرگبارترین اختراع تاریخ بشریت برد. پالت رنگی این فیلم به شدت کنترلشده و شامل رنگهای سرد، خاکستری، قهوهای تیره و استفاده هنرمندانه از سکانسهای سیاه و سفید با دوربینهای غولپیکر IMAX بود. نورپردازی سایهروشن و دراماتیک، چهرههای خسته، پر از اضطراب و عرقکرده دانشمندان، و فضاهای بسته و خفهکننده آزمایشگاهی و اتاقهای بازجویی، حس تعلیق، پارانویا و سنگینی بار گناه را به مخاطب منتقل میکرد. اوپنهایمر از نظر بصری، تجسمی از ویرانی، علم بیومکانیک، جنگ سرد و عواقب جبرانناپذیر تصمیمات انسانی بود.
تقابل رنگها و مفاهیم: چرا این تضاد یک شاهکار سینمایی بود؟
بزرگترین تضاد بصری سال تنها به تقابل رنگهای صورتی جیغ و خاکستری مرده محدود نمیشد؛ این تضاد در مفاهیم فلسفی نیز جریان داشت. باربی از یک دنیای بینقص و جاودانه شروع میشد و به سمت پذیرش واقعیت، پیری و مرگاندیشی حرکت میکرد. در حالی که اوپنهایمر از واقعیت علمی و فیزیک کوانتوم شروع میشد و به سمت نابودی بالقوه کل جهان پیش میرفت. تماشای پشت سر هم این دو فیلم، مانند تجربه یک شوک حرارتی (از آب جوش به آب یخ) برای چشمان و روان مخاطب بود. یکی با طنز تلخ جامعه مردسالار را نقد میکرد و دیگری با جدیت تمام، جاهطلبی ویرانگر انسان را به تصویر میکشید.
نتیجهگیری
پدیده شگفتانگیز باربنهایمر و تضاد بصری خیرهکننده میان “Barbie” و “Oppenheimer” ثابت کرد که تماشاگران سینما هنوز هم تشنه تجربههای جدید، اورجینال و متضاد هستند. ترکیب دنیای شاد و صورتی عروسکها با دنیای تاریک و ویرانگر بمب اتم، نه تنها گیشههای سینما را نجات داد، بلکه به یک کلاس درس بزرگ برای بررسی تاثیر رنگ، نور، فرم و طراحی صحنه در انتقال احساسات تبدیل شد. این دو فیلم برای همیشه به عنوان نماد بزرگترین تقابل هنری و موفقترین کمپین ارگانیک در تاریخ سینمای مدرن در یادها خواهند ماند. برای نقد و بررسی بیشتر این دو شاهکار، مقالات تخصصی سایت ما را دنبال کنید.