
آیا دوران فیلمهای جهانهای موازی (Multiverse) به پایان رسیده است؟
مقدمه
در چند سال اخیر، سینما و به خصوص ژانر ابرقهرمانی، شیفتهی یک مفهوم علمی-تخیلی خاص شده است: جهانهای موازی یا همان Multiverse. زمانی که اولین بار این ایده در ابعاد وسیع مطرح شد، مخاطبان با هیجان وصفناپذیری روبرو شدند. تصور اینکه نسخههای دیگری از شخصیتهای محبوبمان در ابعادی دیگر زندگی میکنند، پتانسیل داستانی بیپایانی داشت. اما سوالی که امروز ذهن بسیاری از منتقدان و طرفداران سینما را درگیر کرده این است: آیا ما در حال غرق شدن در این جهانهای بیپایان هستیم؟ آیا این ایده جذاب، به دلیل استفاده بیش از حد، در حال تبدیل شدن به یک کلیشه خستهکننده است؟
در این مقاله، نگاهی عمیق به وضعیت فعلی فیلمهای مولتیورس میاندازیم و بررسی میکنیم که چگونه استودیوهای بزرگی مثل مارول و فیلمهای مستقلی چون Everything Everywhere All At Once با این مفهوم بازی کردهاند.
مارول و تلاشی برای گسترش بینهایت
دنیای سینمایی مارول (MCU) پس از پایان حماسی “انتقامجویان: پایان بازی”، نیاز به یک تهدید بزرگتر و یک زمین بازی وسیعتر داشت. پاسخ آنها “مولتیورس” بود. با سریال Loki، فیلم Spider-Man: No Way Home و Doctor Strange in the Multiverse of Madness، مارول رسماً فاز جدید خود را بر پایه جهانهای موازی بنا کرد.
مشکل از جایی شروع شد که این مفهوم پیچیده، گاهی به جای عمق بخشیدن به داستان، به ابزاری برای “فنسرویس” (Fan Service) تبدیل شد. آوردن بازیگران قدیمی نقش مرد عنکبوتی هیجانانگیز بود، اما آیا داستان را از نظر احساسی غنیتر کرد یا صرفاً یک نوستالژیبازی پرهزینه بود؟ بسیاری از مخاطبان احساس میکنند که مارول از مولتیورس به عنوان راه فراری برای توجیه هر اتفاق غیرمنطقی یا بازگرداندن شخصیتهای مرده استفاده میکند. وقتی مرگ در یک جهان معنایی ندارد چون نسخهای دیگر در جهانی دیگر زنده است، درام داستان کمرنگ میشود. این “بیوزنی” در روایت، همان پاشنه آشیلی است که میتواند مخاطب را خسته کند.
درسهایی از “همه چیز همه جا به یکباره” (Everything Everywhere All At Once)
درست در زمانی که مخاطبان از فرمولهای تکراری مارول خسته میشدند، فیلم Everything Everywhere All At Once (همه چیز همه جا به یکباره) اکران شد و نشان داد که مشکل از خودِ ایده مولتیورس نیست، بلکه در نحوه اجرای آن است. این فیلم که توانست جوایز اسکار را درو کند، از جهانهای موازی نه برای نمایش جلوههای ویژه پرهزینه، بلکه برای کاوش در عمیقترین احساسات انسانی استفاده کرد: پشیمانی، عشق مادر و دختری، و پوچگرایی.
در این فیلم، هر جهان موازی نمادی از “راهی که انتخاب نشده” بود. قهرمان داستان با دیدن نسخههای موفقتر خود، با زندگی فعلیاش آشتی میکند. این فیلم ثابت کرد که مولتیورس میتواند بستری برای فلسفه و درام باشد، نه فقط میدانی برای جنگ ابرقهرمانها. تفاوت اصلی در این است که در Everything Everywhere…، آشوبِ جهانهای موازی در خدمتِ تمرکز بر یک خانواده کوچک بود، در حالی که در بسیاری از بلاکباسترها، شخصیتها در خدمتِ نمایشِ عظمتِ جهانهای موازی گم میشوند.
آیا مولتیورس به پایان راه رسیده است؟
پاسخ کوتاه “خیر” است، اما پاسخ دقیقتر “نیاز به بازنگری دارد”. سینما همیشه بر پایه ترندها حرکت میکند. روزگاری فیلمهای وسترن همه جا بودند، سپس فیلمهای اسلشر، و حالا نوبت به مولتیورس رسیده است. خستگی مخاطب (Fatigue) زمانی رخ میدهد که خلاقیت جای خود را به فرمولسازی بدهد.
اگر فیلمسازان بتوانند مانند Spider-Man: Across the Spider-Verse از این ایده برای خلق سبکهای بصری جدید و روایتهای جسورانه استفاده کنند، مولتیورس همچنان جذاب خواهد ماند. اما اگر قرار باشد صرفاً بهانهای برای بازگرداندن بازیگران قدیمی و فروش بلیط بیشتر باشد، بله، این ایده به زودی به زبالهدان تاریخ سینما خواهد پیوست. مخاطب امروز باهوش است و تفاوت بین یک داستان هوشمندانه و یک محصول تجاری صرف را میفهمد.