
چرا عاشق ضدقهرمانها میشویم؟ (از والتر وایت تا جوکر)
مقدمه
زمانی بود که سینما ساده بود: قهرمان لباس سفید میپوشید، قانون را رعایت میکرد و همیشه کار درست را انجام میداد. شرور هم لباس سیاه میپوشید و بیدلیل بدجنس بود. اما آن دوران طلایی و سادهلوحانه به پایان رسیده است. نگاهی به محبوبترین فیلمها و سریالهای دو دهه اخیر بیندازید: “بریکینگ بد” (Breaking Bad)، “سوپرانوز” (The Sopranos)، “جوکر” (Joker) و “ددپول” (Deadpool).
وجه اشتراک همه اینها چیست؟ شخصیت اصلی آنها نه یک قدیس است و نه یک شیطان مطلق. آنها “ضدقهرمان” (Anti-Hero) هستند. کسانی که دروغ میگویند، قانونشکنی میکنند و حتی آدم میکشند، اما ما همچنان میخکوب تماشای آنها میشویم و گاهی حتی تشویقشان میکنیم. اما چرا؟ چه چیزی در ذات انسان وجود دارد که باعث میشود ما جذب تاریکیِ شخصیتهایی مثل والتر وایت شویم، در حالی که سوپرمن برایمان کسلکننده به نظر میرسد؟
آینه تمامقد نقصهای انسانی
اولین و مهمترین دلیل جذابیت ضدقهرمانان، “واقعگرایی” آنهاست. بیایید صادق باشیم؛ هیچکدام از ما کامل نیستیم. ما اشتباه میکنیم، گاهی خودخواه میشویم، حسادت میکنیم و عصبانی میشویم. قهرمانان کلاسیک (مثل کاپیتان آمریکای قدیمی) نماد کمالی دستنیافتنی هستند که باعث میشود احساس فاصله کنیم.
اما ضدقهرمان؟ او شبیه ماست. وقتی تونی سوپرانو با مشکلات خانوادگیاش دست و پنجه نرم میکند (حتی اگر رئیس مافیا باشد)، ما با او همذاتپنداری میکنیم. ضدقهرمانها به ما اجازه میدهند که نقصهای خودمان را بپذیریم. آنها به ما میگویند: “اشکالی ندارد اگر کامل نیستی، ببین من چقدر خرابکاری کردهام و هنوز هم قهرمان داستان خودم هستم.” این ارتباط عاطفی، بسیار عمیقتر از تحسین یک قهرمان بیعیب و نقص است.
لذتِ ممنوعه: انجام کارهایی که ما جراتش را نداریم
زیگموند فروید معتقد بود که انسانها دارای امیال سرکوبشدهای هستند که تمدن و قانون جلوی آنها را میگیرد. ضدقهرمانها تجسم رهایی از این قید و بندها هستند.
همه ما لحظاتی داشتهایم که میخواستیم در برابر رئیس زورگویمان بایستیم، یا انتقام بیعدالتی را بگیریم، اما ترس از عواقب مانعمان شده است. وقتی میبینیم “جان ویک” برای انتقام سگش یک شهر را به آتش میکشد، یا “جوکر” سیستم فاسد را به سخره میگیرد، نوعی تخلیه روانی (Catharsis) را تجربه میکنیم. ضدقهرمانها فانتزی قدرت ما هستند؛ نه قدرت پرواز یا لیزر، بلکه قدرتِ “نه” گفتن به قوانین اجتماعی و انجام هر کاری که دلشان میخواهند. این آزادی عمل، برای مخاطبی که در چارچوبهای روزمره گیر افتاده، بهشدت مستکننده است.
پیچیدگی اخلاقی: جذابیت منطقه خاکستری
دنیای امروز سیاه و سفید نیست. ما میدانیم که گاهی برای رسیدن به هدف خوب، باید مسیر بدی را طی کرد. ضدقهرمانها استادانِ “منطقه خاکستری” هستند.
سریال “The Boys” نمونه عالی این ماجراست. در این سریال، ابرقهرمانانِ ظاهراً خوب، در واقع فاسد و خودخواهاند و گروهی از افراد خشن و قانونشکن (ضدقهرمانها) سعی دارند آنها را متوقف کنند. این جابهجایی نقشها ذهن مخاطب را به چالش میکشد. ما دیگر فقط تماشاچی نیستیم؛ ما قاضی هستیم. مدام از خودمان میپرسیم: “آیا کار والتر وایت برای تامین آینده خانوادهاش توجیهپذیر بود؟”، “تا کجا میتوان پیش رفت؟”. این درگیری ذهنی باعث میشود فیلم یا سریال تا مدتها بعد از تماشا در ذهن ما باقی بماند. قهرمانان سنتی قابل پیشبینیاند، اما ضدقهرمانها غیرقابل پیشبینی و در نتیجه هیجانانگیزترند.
معرفی فیلم و سریالهای برتر (جوکر و بریکینگ بد)
داستان ضدقهرمان معمولاً جذابتر از داستان قهرمان است. قهرمان معمولاً در ابتدای فیلم خوب است و در پایان هم خوب میماند. اما ضدقهرمان یک “سفر” (Arc) دارد.
این سفر میتواند مسیر سقوط باشد (مثل مایکل کورلئونه در پدرخوانده) یا مسیر رستگاری (مثل لوکی در دنیای مارول). تماشای تغییر و تحول شخصیت، مبارزه درونی او بین خیر و شر، و تصمیمگیریهای دشوارش، درام قدرتمندی ایجاد میکند. ما عاشق دیدن کشمکش درونی هستیم. دوست داریم ببینیم آیا شخصیت بدذات داستان میتواند ذرهای انسانیت در وجودش پیدا کند؟ یا شخصیت خوب داستان چقدر طول میکشد تا توسط قدرت فاسد شود؟
نتیجهگیری
عصر ما، عصر ضدقهرمانان است. شاید به این دلیل که ما بدبینتر شدهایم، یا شاید به این دلیل که باهوشتر شدهایم و دیگر داستانهای پریان را باور نمیکنیم. ضدقهرمانها به ما نشان میدهند که جهان جای ترسناکی است و گاهی برای زنده ماندن در آن، باید دندان نشان داد.
آنها جذابترند چون انسانیترند. آنها به ما یادآوری میکنند که مرز بین قهرمان و شرور، باریکتر از آن چیزی است که فکر میکنیم. پس دفعه بعد که خودتان را در حال تشویق شخصیت منفی فیلم دیدید، نگران نشوید؛ شما فقط دنبال حقیقتی هستید که قهرمانان اتوکشیده قادر به گفتن آن نیستند.