نقش اشیا در روایت سینمایی و تبدیل شدن وسایل به شخصیت در فیلم‌ها

نقش اشیا در روایت سینمایی؛ وقتی یک وسیله تبدیل به شخصیت می‌شود

مقدمه: معرفی (همشهری کین)

در سینما، گاهی یک شیء ساده می‌تواند به اندازه‌ی یک شخصیت زنده اهمیت داشته باشد. حلقه‌ای در دست فرودو، گل سرخ سرخ‌رنگ در «زیبایی آمریکایی»، توپ والسون در «دور افتاده»، یا سورتمه‌ی «رزباد» در «همشهری کین»؛ همه‌ی این اشیا نقشی فراتر از یک وسیله‌ی صحنه دارند. آن‌ها حامل معنا، نماد عواطف، محرک داستان و حتی نماینده‌ی شخصیت‌ها هستند. در روایت سینمایی، اشیا می‌توانند چنان قدرتی بیابند که خودشان به شخصیت تبدیل شوند و گاهی حتی به یاد ماندنی‌تر از انسان‌های فیلم باشند. در این مقاله بررسی می‌کنیم اشیا چگونه در سینما به این مرتبه می‌رسند و چه کارکردهایی در روایت دارند.

شیء به‌عنوان محرک داستان (مک‌گافین)

آلفرد هیچکاک اصطلاح معروف «مک‌گافین» را وارد ادبیات سینما کرد؛ شیئی که موتور محرک داستان است، اما خودش ذاتاً اهمیت چندانی ندارد. مک‌گافین می‌تواند یک سند محرمانه، یک گنج، یک سلاح یا هر چیز دیگری باشد که شخصیت‌ها به دنبال آن می‌دوند. در «شاهین مالت»، مجسمه‌ی شاهین تمام انگیزه‌ی شخصیت‌ها را تشکیل می‌دهد. در «ایندیانا جونز و مهاجمان صندوق گمشده»، صندوق عهد همان مک‌گافین است. اهمیت مک‌گافین در این است که بهانه‌ای می‌شود برای آشکار شدن شخصیت‌ها، روابط و کشمکش‌ها. این شیء گاهی هرگز دیده نمی‌شود یا اهمیت واقعی‌اش روشن نمی‌گردد، اما بدون آن داستانی وجود ندارد.

شیء به‌عنوان نماد عاطفی

گاهی یک شیء حامل تمام بار عاطفی یک شخصیت یا رابطه است. در «همشهری کین» اثر اورسن ولز، کلمه‌ی «رزباد» که آخرین حرف چارلز فاستر کین است، در طول فیلم به معمایی بزرگ تبدیل می‌شود و در پایان مشخص می‌شود که نام سورتمه‌ی کودکی اوست؛ نمادی از بی‌گناهی و خوشبختی از دست رفته‌ی او. این یک شیء کوچک، تمام تراژدی یک عمر ثروت و قدرت بی‌معنا را در خود فشرده می‌کند. به همین ترتیب، گردنبند الماس در «تایتانیک» نه فقط یک جواهر، بلکه نمادی از عشق، خاطره و گذر زمان است.

شیء به‌عنوان امتداد شخصیت

گاهی اشیا چنان با شخصیت‌ها پیوند می‌خورند که جزئی از هویت آن‌ها می‌شوند. شمشیر نوری در «جنگ ستارگان» فقط یک سلاح نیست؛ بلکه نمادی است از مسیر شخصیت، انتخاب اخلاقی و میراث خانوادگی. کلاه ایندیانا جونز، شنل سوپرمن، عصای گندالف، یا انگشتر یکتا در «ارباب حلقه‌ها» همگی نمونه‌هایی هستند که شیء و شخصیت چنان درهم تنیده‌اند که جدا کردنشان غیرممکن است. در فیلم «دور افتاده»، توپ والسون به دوست خیالی شخصیت چاک تبدیل می‌شود و وقتی او را از دست می‌دهد، مخاطب همان قدر اشک می‌ریزد که برای مرگ یک انسان.

شیء به‌عنوان نشانه‌گذاری زمان و تغییر

کارگردانان زیرک از اشیا برای نشان دادن گذر زمان و تحول شخصیت‌ها استفاده می‌کنند. یک ساعت قدیمی، یک عکس قاب گرفته، یا یک لباس می‌توانند فاصله‌ی زمانی میان صحنه‌ها را بدون نیاز به دیالوگ نشان دهند. در «فارست گامپ»، پرِ سفیدی که در آغاز و پایان فیلم به آرامی در هوا شناور است، نمادی از سرنوشت، تصادف و چرخه‌ی زندگی است. این پر هیچ کارکرد روایی مستقیمی ندارد، اما لحن کل فیلم را تعیین می‌کند.

شیء به‌عنوان لایت‌موتیف بصری

در موسیقی، «لایت‌موتیف» به ملودی‌ای گفته می‌شود که هر بار با ظهور یک شخصیت یا مفهوم تکرار می‌شود. سینما نیز همین تکنیک را با اشیا اجرا می‌کند. هر بار که آن شیء روی پرده ظاهر می‌شود، مخاطب ناخودآگاه به مفهوم مرتبط با آن فکر می‌کند. گل سرخ سرخ‌رنگ در «زیبایی آمریکایی» اثر سم مندس، نماد میل، جوانی و وسوسه است و هر بار که ظاهر می‌شود، لایه‌ای از فیلم را روشن می‌کند. این تکرار آگاهانه، شیء را به نمادی فراتر از خودش تبدیل می‌کند.

شیء به‌عنوان عنصر کنایه‌آمیز

گاهی اشیا کارکردی کنایی پیدا می‌کنند و معنای متضادی با آنچه به نظر می‌رسند، حمل می‌کنند. در فیلم «پسران سرتقی» تارانتینو، چمدان مرموزی وجود دارد که هرگز محتوای آن آشکار نمی‌شود و این ابهام عمدی، تماشاگر را به تفکر وامی‌دارد. در «جنگ‌جوی جاده» اثر جرج میلر، بنزین که در دنیای آخرالزمانی فیلم گرانبهاتر از طلاست، نمادی است از وابستگی مدرنیته به منابع رو به اتمام. این کنایه‌ها به فیلم عمق فلسفی می‌بخشند.

شیء به‌عنوان حافظه‌ی جمعی

برخی اشیا در سینما چنان قدرتمند می‌شوند که بخشی از فرهنگ عمومی می‌شوند. ماسک هانیبال لکتر، شمشیر نوری لوک اسکای‌واکر، کلاه‌خود دارث ویدر، یا حتی دوچرخه‌ی پرنده در «ای‌تی» همگی به نمادهایی فراتر از فیلم خود تبدیل شده‌اند. این اشیا در حافظه‌ی جمعی نسل‌ها حک شده‌اند و حتی کسانی که فیلم را ندیده‌اند، آن‌ها را می‌شناسند. این قدرت نمادسازی، یکی از معجزات سینماست.

چالش‌های استفاده از اشیا در روایت

استفاده از اشیا در روایت کار ساده‌ای نیست. اگر یک شیء بیش از حد روی پرده برجسته شود بدون آنکه کارکرد روایی داشته باشد، مخاطب احساس می‌کند فیلم‌ساز قصد فریب او را دارد. از سوی دیگر، اگر شیء مهمی بدون آماده‌سازی کافی معرفی شود، تأثیرش از بین می‌رود. فیلم‌سازان بزرگ می‌دانند که چگونه اشیا را در پس‌زمینه بکارند، آن‌ها را به آرامی پرورش دهند و در لحظه‌ی مناسب از قدرتشان استفاده کنند. این هنر ظریف، نشانه‌ی کارگردان توانمند است.

نتیجه‌گیری

اشیا در سینما هرگز فقط اشیا نیستند. آن‌ها می‌توانند موتور داستان باشند، حامل عواطف، امتداد شخصیت‌ها، نشانه‌ی گذر زمان، نماد فلسفی و حتی شخصیت‌های مستقل. سینما این قدرت را دارد که جانی به جمادات بدمد و کاری کند که یک سورتمه، یک توپ والیبال یا یک حلقه‌ی طلایی، در ذهن میلیون‌ها مخاطب به اندازه‌ی یک انسان زنده باشد. این جادوی روایت سینمایی است که مرز میان زنده و بی‌جان را محو می‌کند و به ما یادآوری می‌کند که معنا، در ذات شیء نیست، بلکه در رابطه‌ی ما با آن نهفته است. دفعه‌ی بعد که فیلمی می‌بینید، به اشیای آن دقت کنید؛ شاید یکی از آن‌ها قهرمان واقعی داستان باشد.

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه داستان فیلم را اسپویل می‌کند؟

logo دانلود اپلیکیشن کافه مدیا از کافه بازار